آه کاخ متروک سبز
آه با هم بودنها
زیر باران دویدنها (جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ)
بوی چمن تازه آب خورده (بووووووسه)
هوای بی هوایی داشتنها (دآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد)
تو همآنجا مانده ای و ................
راستی! هــــــــــــــــآی! با تو ام!! (نـــاز)
آیا یاد آوریِ خاطرات، لذت بخش تر از تکرار آنها نیست؟!!!
(عــُـــــــــــــــــــــــــــــق)
...............
نه نیست نیست نیست (اشک)
.........
باز هم بهار و باز نفس چلچله ها و باز هم هوای هوس.....(غش)
دخترک
پنهان شده....
معدوم در خود....
زنی هست ناشنیده
و نیک میداند گلویش زخمیست از زور بیصدایی
لیک بسی دوست میدارد
نامت را فریاد کند تا همآره......
دخترک
بازهم زمستان بی برف و باران
باز هم من
باز هم تو
و بـــــــــــاز هم من بی تو.....
باردار لحظه های دلتنگی بودی؟
هــــــــــــــی!
کفش تنگ پوشیدی؟
آهـــــــــــــــای!
تنگت گرفته؟
هــــُــــششششششش
عاشق شدی؟
نه داداش بیخیال راحت باش
عـــــــــــــــــــــــــــــــــُـــــــق
دخترک
همه ی «جای خالی» ها یه وقتی پر بودن
ولی یه جای خالی هرگز دوبار پر نمیشه
..................
بالا و پایین پریدیم
هیچکدومو ندیدیم
اینا همه ش یه خوابه
راست و دروغ قصه ها سرابه
دوغ دوغ ماست ماست
از خود ماست که بر ماست
دخترک
« نم نم بارون که باز شروع بشه
همه ی طوفانا از یادت میره
اگه چند روز پشت هم بارون بیاد
دیگه هیچ خاطره ای نمی مونه»
مَرده این جمله ها رو تو گوش زن زمزمه کرد
زن با چشمایی پراشک، معترضانه اونو نگا میکرد
بغضشو فرو می خورد
وانمود میکرد که حق با مردشه
ته دل ولی میخواست بهش بگه
یاد اون هرگز فراموش نمیشه
بگه دردش سرجاشه، زخمشم خوب نمیشه
بگه تنها یک نفر از رنج اون خبر داره
که اونم خودشه
هیچکی حتی خدا هم نمیدونه چی میکشه
اما رفت و هیچ نگفت
اگرم میگفت که مرد نمیشنفت
عاقبت یه روز غروب گیوه هاشو ور میکشه
نم نمک و کم کمک، زیر بارون میره تا بیرون شهر
وسط بیابون سوت و کوری کز میکنه
دستشو از توی جیب بارونیش در میاره
یه چیزی تو دست زن برق میزنه
بعدشم شتک خون و دیگه هیچ....
نه که هیچ ِهیچ باشه
یه چیزایی هنوزم هست که بگم
مثلا غروبی که شب شد و رفت
یا بیابونی که توش گرگ بود و نه آمد و رفت، یا چاه نفت!
یا خیال زن که با مرد مونده بود
با همون نم نم بارونیکه تنها مونده بود
چندتا شب گذشت و رفت و صبح نشد
مرد همه ش خواب بود و توی خواب میگفت
که چرا صبح نمیشه
چرا هرکی دم پَرش پیدا میشه،
مث اون زن نمیشه
چرا جز صدای لالایی زن
با هیچی راضی و آروم نمیشه
چرا پاییز که میشه هوای بارون نداره
پس لابد یه دردایی هست که میگن
طبیب و درمون نداره
آره این قصه حالا دراز شده کش اومده
حالا هی بالا بره پایین بیاد
این حکایت دیگه پایون نداره
(دخترک)
ار چه طی بیستـون کردی تو هـم مجنــون وار
هر که اول سوخت اورا کاسه ای بشکسته اند
دخترک
چه ارزشی دارد خــــون
خونی که در تمامی رگها جاریست
چه ارزشی دارد عـــشق
عشقی که پسرکان تازه بالغ همه تجربه اش میکنند!
آنِ من چه ارزشی دارد
وقتی که هیچگاه یافت می نشود
.......
قَدَر قدرت توانم آرزو نیست
شه کون و مکانم آرزو نیست
بیان درد عاشق ســـهل باشد؟!
از این پس من زبانم آرزو نیست
تمام جان من تسلیم قـــسمت
دگر حتی من آنم آرزو نیست
......
دخترک
من همه ش لیلی تو همه ش مجنون
کی همه ش نافع؟ ما همه ش مغبون
توی عاشقی اینا که شرط نیست
یه پک به وافور یه پک به قلیون
......
دخترک
تکلیف قصه گوی دیدگانم چیست؟
مزد لحظه های پر اضطرابم چیست؟
آن حال و سوزهای عاشقی و هوس
تقدیر روزهای مست و خرابم چیست؟
آه که هنوزطعم باران بوسه هایش هست
روی موهام، داغ لبان چو آفتابش هست
از لای جا نماز تر از شرابش ، مست
هنوز وعده های همچو سرابش هست
...................................................................................
عاشق چای های بی قندش من بودم
آتش او بود و اسپندش من بودم
لیلی خندان و گریان روز و شبش
اسیر دامهای بی بندش من بودم
.....
چقدر باریدیم زدیم به هق هق
چقدر جنگیدیم بی زور و منطق
چقدر بخشیدیم همدیگرو باز
این بچه خوابید اما با نق نق
نگی آخرش لایق نبودم
نگی تو یه وقت عاشق نبودم
یه عده میان یه عده میرن
من چمیدونم ، خالق نبودم
همه چی برجاست حروم نشده
عمر عاشقی تموم نشده
هنوز امید و هنوز نفس هست
هیچ کسی از عشق محروم نشده......
دخترک
..................
چه معمايي ست اين راز جنون
كه نگرديده ست حل تا به كنون
روزها خسته و شبها واله
چشمها بر ره و دلها پرخون
گه چنين عارف وار تا به سحر بيدارم
گاهگاهي مست خواب و بس دون
سر به سجده گاه مي سايم من
گه شود طي به شراب و افيون
شايد اين درد فراق است ز يار
يا كه گنجي سر به مهر و مدفون
................
گزيري نيست جز حدس و گماني
در اين ويرانه ي عشق نهاني
گهي وافي و هم پيمان با يار
گهي گويم غمم با هر فلاني
...........................
چه شاعر باشي و عارف يا عالم زمان
تكدي كني يا شوي صاحب كيان
همه حيران و گنگيم از حقايق
زين حكمت بوالهوس نيستيم در امان
.......................
...........
دخترك
زني تنها در ايوان تكرار
مهي رسوا در چشمان ديوار
تبسم بر لبان شهوتينش
نسيمي در نگاه آتشينش
غروبي روشن و فرياد دريا
زماني گمشده از سال دنيا
شب و روزش خراميدن به هر سو
نه انديشه نه بيمي از فراسو
چه فريادي؟ حقيقت فاش فاش است
چه آوازي؟ نواها فالش فالش است
چه اميدي؟ طبيعت پوچ پوچ است
چه پروازي؟ كه پرها نوچ نوچ است
نگه در پشت مژگان سياهش
تمناي دلي خواهان راهش
هوسهاي تن پر ز شرارش
كه خونين مي كند تير نگاهش
يكي پرده بر اندازد ز رازش
كسي شاهد شود سوز و گدازش
يكي داغ لبانش را ببوسد
كسي ديگر خَرَد ناز و نيازش
همه مرد و نگاري نيست جز زن!
همه تبدار و اما مدعي اند!
حكيمي كو؟ دوايي نيست جز زن
چه فردايي؟ چنين موجی نپايد
چه ديروزي؟ چنين اوجي نماند
دگر زهد شبابي نيست اينجا
همه مست و شرابي نيست اينجا
سخن از عشق و حسرت نيست ديگر
دگر آب و سرابي نيست اينجا
........
در آن تصوير، من جز دود سيگار
گهي هم ديده ام بيگانه انگار!
جلاي شعر من عشق و خيالي
كه شايد در چنين بازار مكار
از آن خطهاي رقصان وتر وار
زني باشد همان سوزن پرگار!
.........
( دخترك)
آن روز گذشت...
آنروز کبیسه ی تبدار
آنروز تمام نشدنی آخر گذشت
......
امروز به اندازه تمام مادرهاي زمين به پسركمان شير نوشاندم،
پستانهايم آتش گرفتست....
تا صبح كه خورشيد مرده ست، پسركمان ميخوابد
بيا عشق بازي كنيم...
خون میخواهم
خون تازه
..........
واي اين كودك چقدر ظريف است،
كاش ميديدي اش،
راستي تو هم به اندازه من دوستش داري؟....
پسركمان حتي اسم هم ندارد،
پس تا صبح كه ستاره ها بيدارند بيا
ما تنهاييم.....
................
باز شب، باز هم ستاره ها و باز كودك، بيخيال آرميده ست
و نميداند كه من گاه نگران آينده اش ميشوم
و باز هم تو نيامدي......
تو سرمست كودكان ديگري و پسرك تو مست و بيخيال در آغوش من شير مينوشد
و من در انتظار تو كه بيايي تا اسمي برايش بگذاريم.......
هميشه بدنبال قافيه شعرهايت بودي،
اما نديدي كه قافيه ي زندگيمان هم جور نيست!.....
اينجا ميگويند من قافيه را باختم
و من گاه ميترسم كه تو حرفشان را باور كني.....
...............
نيامدي!،
برفها كه آب شوند، به كودكمان خواهم گفت كه چقدر قدمش پر بركت است....
...................
.........................
دخترك........
تنها يك زن ميتواند اينچنين باردار انديشه ها باشد
تنها يك زن ميتواند متولد كند
من تنها كودك انديشه هايم را ميزايم و تو نيستي
نيستي كه با هم نامي برايش بگذارم
نيستي و من تنها به او شيره جان مينوشانم
نيستي و من باز هم كودكاني در رحم بارور ميكنم
و ميمانم در انتظار يك ماما
باز هم نفهميدي ام
چه دريغ كه باز هم نمي فهمي ام........
دخترك...
عشق جاودان تو، به من آموخت كه معشوق بودن، تنها تا پيدا شدن معشوق بعدي
دوام ميآورد...
ليك گاه مي انديشم شايد حيف باشد اگر زمزمه هاي عاشقي ام را در گوش ديگري
نجوا كني،
آه اما نه
ديگر چه جاي دريغ؟
كه شغل زيبايي ست عاشقي...
(دخترك)
اندرون قفسي در بندم .قفسم تنها نيست! پيش از آنهم قفسي ديگر
هست. پشت آنهم چندي........
قعر اين محفظه ها در ماندم. من نميترسم ليك، چون كليد همه محفظه ها را دارم!! ....
چه كسي ميداند كه چه وقت،
چه كسي ميداند كه چه سان: همه ي اين قفلها باز شوند؟
مادرم ميگويد عشق كجاست؟ مادرم بيرون است، اينجا نيست. پدرم ديگرنيست من ندانم كه چه كرد او كه چه زود از قفسش پر زد و رفت.
مات ومبهوت اينجا خيره و سرگردان، به تمام قفلها وكليد آنها مينگرم......
(دخترك)
سلامم مجالي براي جواب معشوق نداشت
آري آغاز نشده بودم كه تمام شدم
پس بي وداع، رها شدم...
.....
چه جوان پير ميشوم،
چه نارس چيده مي شوم
و
چه تشنه باز مي گردم....ليك دريغي نيست!
....
ديگر تاريك شده ست،
صبح را ديدن، صبر مي خواهد
با اينهمه گرگ، كدام گوسفندي طلوع را خواهد ديد؟!!
.....
آه چه خوب بود اگر عروسك گردان مي فهميد
اين عروسك خيمه شب بازي، ديگر خوابش گرفته ست
ديگر تاريك شده ست.......
(دخترك)
عشقه که یکبار دَووم میاره...
بازم دیدمت بازم میبینم
سه بار و چاربار بازم می باره...
همیشه هرجا عشقه که مونده
با تو یا با اون فرقی نداره...
(دخترک)
..................................
شاید که عشقو یکبار ببینی...
اما تا ابد همون باهاته....
شاید که خواستی منو نبینی
یا بازم بگی من نبینمت، این ادعاته؟
ولی میدونی هرکیو دیدم،با تو میبینم
توی سر من بوی موهاته
(دخترک)
بی تو؟!!!!مگه بی تو هم مگه میشه؟!!!!!!!! تو هستی.......کسی نفس کشیدن یادش نمیره...منم مث بقیه.....
دخترک
آرام آرام میمیری اگه از عشق لذت نبری....مخاطره کن! تا ناگهان متولد شوی...
دخترک
چیزی که برق میندازه توی چشمات...چیزی که ضربانتو تند میکنه...چرا فرار میکنی...ا َه باز میگی گناه...
دخترک
خب حالا من پای حرفم موندم و تو فکرکردی که رفتی....
راستی میبینی همه حرفهای ما حتی توی این کوچه های مجازی شده "عشق"!!!
همآره هستی...
دخترک
یاد میگیرم
یاد میگیرم بی معشوق عاشق باشم....ولی تداعی آن یادها را کاریش نمیشه کرد...چه خطای گوارایی بود...یادم
هست که گفتی گناه همیشه لذتبار است....من چی میگم؟ میگم وقتی فهمیدم عشق چیه هرگز رهاش نمیکنم و مثل
همیشه نمیدونم گناه چیه..چند روزی نیستیم...پس چهارچنگولی نگهش میدارم...
دخترک
اسیر صدا بودن...
شاید بازهم بگویی " نــــــه!!!"
لرزیدن ِ حجم ِخاموشم را در پس ِ طنین ِ صدایت احساس کردی؟ شاید باز
هم نه... ولی فکر میکنی مهمه؟ اصلاً دیگه چی مهمه؟!!!....لااقل فعلاً دیگه
چیزی اهمیت نداره شاید تا همآره...
پس چه میجویی سر پیراهنش
هم تویی ساکن به کوی عاشقی
پرس و جو از چه کنی کاشانه اش؟
(دخترک)
تا كجا در بند اشعار و كلام؟
تا كجا گويي پيامت در ظلام؟
نو كنيم انديشه اين عشق را
يا سلامي گو مرا يا والسلام
(دخترك)
خاک درگاهت منم جانانه ام
می هراسی از من و تو می رهی
گر که بد کردم به تو مستانه ام
همانگونه که ابایی نیست از شکستن برای دوست...
تا که بی من گشته این کاشانه ام
نگذرم از خود که ترسم تا مگر
از تو خالی گردد این سامانه ام
(دخترک)
اگر بینی نگاهش پر شرار است
مگو عاشق نه ای مشکن دلش را
بگو که چاره اش غیر از فرار است
(دخترک)
یک قدم هم در رهت از جانبم پویا نبود
روح عریانم ندارد راز پنهانی ز تو
می کنم کوته کلامم چون که پایانی نبود
شاید اما هر چه گفتی تو همان باشد که من
هم تو می دانی دو بیتی های من رویا نبود
راست گویی آنکه از درد غمش فریاد کرد
بر ان الحق ِ وجودش همچنان جویا نبود...
(دخترک)