تبليغاتX
دخترک
 

<< یکی بود یکی نبود

توی یک جنگل انبوه و بزرگ

همه جاش زوزه ی گرگ

همه جا سرما و یخبندون و برف

که نمیگنجه دیگه حتی تو حرف

همه جا حسرت و نومیدی بود

هرچی چش کار میکرد سپیدی بود

هیچ درختی یه دونه برگ نداشت

آخه سرما رو درخت برگ نمیذاشت

توی این سرمای سخت

در پناه یک درخت

توی یک کلبه که درهاش بسته بود

قصه گو نشسته بود

 

بی قرار بی قرار

همه چیزش انتظار

چشم در راه بهار

یه بهار که پیک آزادی باشه

گل باشه.. لاله باشه ... شادی باشه

در هوای گلای خوش رنگ و بو

غصه میخورد قصه گو

میگفت

کی دیگه این سرما میره؟

گل چه وقت پا میگیره؟

کی دیگه برگ درختا درمیان؟

حیوونا بچه میزان

دوستای قصه ی ما جمع میشن

همه پروانه ی یک شمع میشن؟

.................

عاقبت بهار اومد

گل نو به بار اومد

روز نو از راه رسید

هر گیاهی یه لباس نو پوشید

زندگی به جنگل مرده دمید>>

..................

بالا و پایین پریدیم

هیچکدومو ندیدیم

اینا همه ش یه خوابه

راست و دروغ قصه ها سرابه

دوغ دوغ ماست ماست

از خود ماست که بر ماست

 

دخترک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:31  توسط کتایون رحیمی | 

 

« نم نم بارون که باز شروع بشه

همه ی طوفانا از یادت میره

اگه چند روز پشت هم بارون بیاد

دیگه هیچ خاطره ای نمی مونه»

 

مرد این جمله ها رو تو گوش زن زمزمه کرد

زن با چشمایی پراشک معترضانه اونو نگا میکرد

بغضشو فرو می خورد

وانمود میکرد که حق با مردشه

ته دل ولی میخواست بهش بگه

                                            یاد اون هرگز فراموش نمیشه

بگه دردش سرجاشه، زخمشم خوب نمیشه

بگه تنها یک نفر از رنج اون خبر داره

که اونم خودشه

هیچکی حتی خدا هم  نمیدونه چی میکشه

 

اما رفت و هیچ نگفت

اگرم میگفت که مرد نمیشنفت

 

عاقبت یه روز غروب گیوه هاشو ور میکشه

نم نمک و کم کمک زیر بارون میره تا بیرون شهر

وسط بیابون سوت و کوری کز میکنه

دستشو از توی جیب بارونیش در میاره

یه چیزی تو دست زن برق میزنه

بعدشم شتک خون و دیگه هیچ....

 

نه که هیچ ِهیچ باشه

یه چیزایی هنوزم هست که بگم

مثلا غروبی که شب شد و رفت

یا بیابونی که توش گرگ بود و نه آمد و رفت یا چاه نفت!

یا خیال زن که با مرد مونده بود

با همون نم نم بارونیکه تنها مونده بود

 

چندتا شب گذشت و رفت و صبح نشد

مرد همه ش خواب بود و توی خواب میگفت

                                                         که چرا صبح نمیشه

چرا هرکی دم پَرش پیدا میشه،

                                         مث اون زن نمیشه

چرا جز صدای لالایی زن

با هیچی راضی و آروم نمیشه

 

چرا پاییز که میشه هوای بارون نداره

پس لابد یه دردایی هست که میگن

طبیب و درمون نداره

آره این قصه حالا دراز شده کش اومده

حالا هی بالا بره پایین بیاد

این حکایت دیگه پایون نداره

(دخترک)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط کتایون رحیمی | 
 

ار چه طی بیستـون کردی تو هـم مجنــون وار

 

هر که اول سوخت اورا کاسه ای بشکسته اند

 

دخترک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 23:20  توسط کتایون رحیمی | 

 

چه ارزشی دارد خــــون

 

خونی که در تمامی رگها جاریست

 

 

چه ارزشی دارد عـــشق

 

عشقی که پسرکان تازه بالغ همه تجربه اش میکنند!

 

 

 

آنِ من چه ارزشی دارد

 

وقتی که هیچگاه یافت می نشود

 

 

 

.......

 

 

 

قَدَر قدرت توانم آرزو نیست

 

شه کون و مکانم آرزو نیست

 

بیان درد عاشق ســـهل باشد؟!

 

از این پس من زبانم آرزو نیست

 

تمام جان من تسلیم قـــسمت

 

دگر حتی من آنم آرزو نیست

 

......

دخترک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:9  توسط کتایون رحیمی | 
 

من همه ش لیلی تو همه ش مجنون

کی همه ش نافع؟ ما همه ش مغبون

توی عاشقی اینا که شرط نیست

یه پک به وافور یه پک به قلیون

......

دخترک

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:11  توسط کتایون رحیمی | 

 

تکلیف قصه گوی دیدگانم چیست؟

 

مزد لحظه های پر اضطرابم چیست؟

 

آن حال و سوزهای عاشقی و هوس

 

تقدیر روزهای مست و خرابم چیست؟

 

 ........................................................................................................

 

 

آه که هنوزطعم باران بوسه هایش هست

 

روی موهام، داغ لبان چو آفتابش هست

 

از لای جا نماز تر از شرابش ، مست

 

هنوز وعده های همچو سرابش هست

 

 ...................................................................................

 

عاشق چای های بی قندش من بودم

 

آتش او بود و اسپندش من بودم

 

لیلی خندان و گریان روز و شبش

 

اسیر دامهای بی بندش من بودم

 

.....

 

 

 

.........................................................

 

 

 

چقدر باریدیم زدیم به هق هق

 

چقدر جنگیدیم بی زور و منطق

 

چقدر بخشیدیم همدیگرو باز

 

این بچه خوابید اما با نق نق

 ....................................................................

 

 

نگی آخرش لایق نبودم

 

نگی تو یه وقت عاشق نبودم

 

یه عده میان یه عده میرن

 

من چمیدونم ، خالق نبودم

 

 ..........................................................................................................

 

همه چی برجاست حروم نشده

 

عمر عاشقی تموم نشده

 

هنوز امید و هنوز نفس هست

 

هیچ کسی از عشق محروم نشده......

 

 

دخترک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:37  توسط کتایون رحیمی | 

 

..................

چه معمايي ست اين راز جنون

 

كه نگرديده ست حل تا به كنون

 

روزها خسته و شبها واله

 

چشمها بر ره و دلها پرخون

 

گه چنين عارف وار تا به سحر بيدارم

 

گاهگاهي مست خواب و بس دون

 

سر به سجده گاه مي سايم من

 

گه شود طي به شراب و افيون

 

شايد اين درد فراق است ز يار

 

يا كه گنجي سر به مهر و مدفون

 

................

 

گزيري نيست جز حدس و گماني

 

در اين ويرانه ي عشق نهاني

 

گهي وافي و هم پيمان با يار

 

گهي گويم غمم با هر فلاني

 

...........................

 

چه شاعر باشي و عارف يا عالم زمان

 

تكدي كني يا شوي صاحب كيان

 

همه حيران و گنگيم از حقايق

 

زين حكمت بوالهوس نيستيم در امان

 

.......................

...........

دخترك

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:0  توسط کتایون رحیمی | 


زني تنها در ايوان تكرار


مهي رسوا در چشمان ديوار

 



تبسم بر لبان شهوتينش


نسيمي در نگاه آتشينش




 

غروبي روشن و فرياد دريا


زماني گمشده از سال دنيا

 



شب و روزش خراميدن به هر سو


نه انديشه نه بيمي از فراسو

 



چه فريادي؟ حقيقت فاش فاش است


چه آوازي؟ نواها فالش فالش است


چه اميدي؟ طبيعت پوچ پوچ است


چه پروازي؟ كه پرها نوچ نوچ است

 




 

نگه در پشت مژگان سياهش


تمناي دلي خواهان راهش


هوسهاي تن پر ز شرارش


كه خونين مي كند تير نگاهش

 



يكي پرده بر اندازد ز رازش


كسي شاهد شود سوز و گدازش


يكي داغ لبانش را ببوسد


كسي ديگر خَرَد ناز و نيازش

 

 



همه مرد ! و قراري نيست جز زن

 همه مرد و نگاري نيست جز زن!

همه تبدار و اما مدعي اند!


حكيمي كو؟ دوايي نيست جز زن

 



چه فردايي؟ چنين موجی نپايد


چه ديروزي؟ چنين اوجي نماند

 



دگر زهد شبابي نيست اينجا


همه مست و شرابي نيست اينجا


سخن از عشق و حسرت نيست ديگر


دگر آب و سرابي نيست اينجا



........

 

در آن تصوير، من جز دود سيگار


گهي هم ديده ام بيگانه انگار!

 


جلاي شعر من عشق و خيالي


كه شايد در چنين بازار مكار


از آن خطهاي رقصان وتر وار


زني باشد همان سوزن پرگار!

 

......

.........

( دخترك)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:8  توسط کتایون رحیمی | 
 

آن روز گذشت...

آنروز کبیسه ی تبدار

آنروز تمام نشدنی آخر گذشت

......

امروز به اندازه تمام مادرهاي زمين به پسركمان شير نوشاندم،

پستانهايم آتش گرفتست....

 

تا صبح كه خورشيد مرده ست، پسركمان ميخوابد

بيا عشق بازي كنيم...

 

خون میخواهم

خون تازه

..........

واي اين كودك چقدر ظريف است،

كاش ميديدي اش،

راستي تو هم به اندازه من دوستش داري؟....

 

پسركمان حتي اسم هم ندارد،

پس تا صبح كه ستاره ها بيدارند بيا

ما تنهاييم.....

................

باز شب، باز هم ستاره ها و باز كودك، بيخيال آرميده ست

و نميداند كه من گاه نگران آينده اش ميشوم

و باز هم تو نيامدي......

 

تو سرمست كودكان ديگري و پسرك تو مست و بيخيال در آغوش من شير مينوشد

و من در انتظار تو كه بيايي تا اسمي برايش بگذاريم.......

 

هميشه بدنبال قافيه شعرهايت بودي،

اما نديدي كه قافيه ي زندگيمان هم جور نيست!.....

 

اينجا ميگويند من قافيه را باختم

و من گاه ميترسم كه تو حرفشان را باور كني.....

...............

 نيامدي!،

برفها كه آب شوند، به كودكمان خواهم گفت كه چقدر قدمش پر بركت است....

 ...................

.........................

 

دخترك........

 

 

تنها يك زن ميتواند اينچنين باردار انديشه ها باشد

تنها يك زن ميتواند متولد كند

من تنها كودك انديشه هايم را ميزايم و تو نيستي

نيستي كه با هم نامي برايش بگذارم

نيستي و من تنها به او شيره جان مينوشانم

نيستي و من باز هم كودكاني در رحم بارور ميكنم

                                                               و ميمانم در انتظار يك ماما

باز هم نفهميدي ام

چه دريغ كه باز هم نمي فهمي ام........

دخترك...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:8  توسط کتایون رحیمی | 
 

عشق جاودان تو، به من آموخت كه معشوق بودن، تنها تا پيدا شدن معشوق بعدي

دوام ميآورد...

ليك گاه مي انديشم شايد حيف باشد اگر زمزمه هاي عاشقي ام را در گوش ديگري

نجوا كني،

 

آه اما نه

ديگر چه جاي دريغ؟

كه شغل زيبايي ست عاشقي...

(دخترك)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:38  توسط کتایون رحیمی | 

اندرون قفسي در بندم .قفسم تنها نيست! پيش از آنهم قفسي ديگر

هست. پشت آنهم چندي........

قعر اين محفظه ها در ماندم. من نميترسم ليك، چون كليد همه محفظه ها را دارم!! ....

چه كسي ميداند كه چه وقت،

چه كسي ميداند كه چه سان: همه ي اين قفلها باز شوند؟

مادرم ميگويد عشق كجاست؟ مادرم بيرون است، اينجا نيست. پدرم ديگرنيست من ندانم كه چه كرد او كه چه زود از قفسش پر زد و رفت.

مات ومبهوت اينجا خيره و سرگردان، به تمام قفلها وكليد آنها مينگرم......

(دخترك)

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:50  توسط کتایون رحیمی | 
 

سلامم مجالي براي جواب معشوق نداشت

آري آغاز نشده بودم كه تمام شدم

پس بي وداع، رها شدم...

.....

چه جوان پير ميشوم،

چه نارس چيده مي شوم

و

چه تشنه باز مي گردم....ليك دريغي نيست!

....

ديگر تاريك شده ست،

صبح را ديدن، صبر مي خواهد

با اينهمه گرگ، كدام گوسفندي طلوع را خواهد ديد؟!!

.....

آه چه خوب بود اگر عروسك گردان مي فهميد

اين عروسك خيمه شب بازي، ديگر خوابش گرفته ست

ديگر تاريك شده ست.......

(دخترك)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:48  توسط کتایون رحیمی | 
عشق ِدوباره معنی نداره.....

عشقه که یکبار دَووم میاره...

بازم دیدمت بازم میبینم

سه بار و چاربار بازم می باره...

همیشه هرجا عشقه که مونده

با تو یا با اون فرقی نداره...

 (دخترک)

..................................

شاید که عشقو یکبار ببینی...

اما تا ابد همون باهاته....

شاید که خواستی منو نبینی

یا بازم بگی من نبینمت، این ادعاته؟

ولی میدونی هرکیو دیدم،با تو میبینم

توی سر من بوی موهاته

 (دخترک)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 9:6  توسط کتایون رحیمی | 

بی تو؟!!!!مگه بی تو هم مگه میشه؟!!!!!!!!     تو هستی.......کسی نفس کشیدن یادش نمیره...منم مث بقیه.....

 

دخترک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:18  توسط کتایون رحیمی | 

آرام آرام  میمیری اگه از عشق لذت نبری....مخاطره کن! تا ناگهان متولد شوی...

 

 

دخترک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:17  توسط کتایون رحیمی | 

چیزی که برق میندازه توی چشمات...چیزی که ضربانتو تند میکنه...چرا فرار میکنی...ا َه باز میگی گناه...

 

دخترک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:16  توسط کتایون رحیمی | 

خب حالا من پای حرفم موندم و تو فکرکردی که رفتی....

 

راستی میبینی همه حرفهای ما حتی توی این کوچه های مجازی شده "عشق"!!!

 

همآره هستی...

 

دخترک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:15  توسط کتایون رحیمی | 

یاد میگیرم

 

یاد میگیرم بی معشوق عاشق باشم....ولی تداعی آن یادها را کاریش نمیشه کرد...چه خطای گوارایی بود...یادم

 

هست که گفتی گناه همیشه لذتبار است....من چی میگم؟ میگم وقتی فهمیدم عشق چیه هرگز رهاش نمیکنم و مثل

 

همیشه نمیدونم گناه چیه..چند روزی نیستیم...پس چهارچنگولی نگهش میدارم...

 

دخترک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:14  توسط کتایون رحیمی | 

اسیر صدا بودن...

 

شاید بازهم بگویی " نــــــه!!!"

 

لرزیدن ِ حجم ِخاموشم را در پس ِ طنین ِ صدایت احساس کردی؟ شاید باز

 

هم نه... ولی فکر میکنی مهمه؟ اصلاً دیگه چی مهمه؟!!!....لااقل فعلاً دیگه

 

چیزی اهمیت نداره شاید تا همآره...

 

دخترک

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:41  توسط کتایون رحیمی | 
بالهایت سوخته در دامنش

پس چه میجویی سر پیراهنش

هم تویی ساکن به کوی عاشقی

پرس و جو از چه کنی کاشانه اش؟

 

(دخترک)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:1  توسط کتایون رحیمی | 

تا كجا در بند اشعار و كلام؟

 

تا كجا گويي پيامت در ظلام؟

 

نو كنيم انديشه اين عشق را

 

يا سلامي گو مرا يا والسلام

 

(دخترك)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:56  توسط کتایون رحیمی | 
جان من هستی و هم پیمانه ام

خاک درگاهت منم جانانه ام

می هراسی از من و تو می رهی

گر که بد کردم به تو مستانه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:13  توسط کتایون رحیمی | 
کاش بهانه ای نبود برای راندن کسی از خود

همانگونه که ابایی نیست از شکستن برای دوست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:9  توسط کتایون رحیمی | 
آنچنان در من شده جانانه ام

تا که بی من گشته این کاشانه ام

نگذرم از خود که ترسم تا مگر

از تو خالی گردد این سامانه ام

(دخترک)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:5  توسط کتایون رحیمی | 
اگر گاهی قرارش بی قرار است

اگر بینی نگاهش پر شرار است

مگو عاشق نه ای مشکن دلش را

بگو که چاره اش غیر از فرار است

(دخترک)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:0  توسط کتایون رحیمی | 
نیک می دانم زبان قاصرم گویا نبود

یک قدم هم در رهت از جانبم پویا نبود

روح عریانم ندارد راز پنهانی ز تو

می کنم کوته کلامم چون که پایانی نبود

شاید اما هر چه گفتی تو همان باشد که من

هم تو می دانی دو بیتی های من رویا نبود

راست گویی آنکه از درد غمش فریاد کرد

بر ان الحق ِ وجودش همچنان جویا نبود...

(دخترک)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:52  توسط کتایون رحیمی | 
از چه ميترسي ز خود يا كه ز من؟

تا كه مي داني نه اي تو ني كه من

من ني ام من، تو نه اي تو اي رفيق!

هم ز وحدت گشته ايم فاني ز من

(دخترك)

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:0  توسط کتایون رحیمی | 
دوش هم شهد و شرابي من و تو نوشيديم

آمديم تا به سحر رخت نويي پوشيديم

بال و پر رقصان نموديم در هواي مرغ حق

عطر عشق لايزالش تا ابد بوئيديم

(دخترك)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:57  توسط کتایون رحیمی | 

 

 

مگه هزار بار تا حالا بهت نگفتم که عاشقی کردن، نازِ نازهاست؟....بهترینِ بهترینهاست؟...مگه

 

هزار بار غر نزدی که نمیدونی چند بار میشه عاشق شد منم هزار بار جواب دادم که همآره میشه

 

عاشق شد؟...محدودیتی نیست عزیز دلم....عاشقی قانون نداره....مث بقیه چیزا!!!....مگه شبها

 

که خوابهای عجیباً غریبا میبینی توهّم برت نداشته که لابد یه خاصیت دیگه ای غیر از بقیه آدمها

 

در تو نهفته شده؟! مگه شبهایی که پریشون میشی زنگ نمیزنی به من تا از حالت تعلیق درت

 

بیارم؟...من از این کارات خسته نشدما..اگه دوست داری ادامه بده..

 

ولی واسه خودت میگم...حیفم میاد ازت..یه نیگا به خودت بنداز...چند صدساله که این اسب

 

سرکش داره همینطور سُم میکوبه و جلو نمیره؟ این حالت رکود شاید نه به نفع تو باشه نه به نفع

 

نسل آینده...هرچند که مدتهاست دیگه به منفعتی توی زندگی فکرنمیکنم..هرچی

 

هست ذوقه.....دست آخر فکرمیکنم فهمیده باشم چته...

 

آره تو هم خدارو میخوای هم خرمارو....بین دوتا اعتقاد و روش گیر کردی.....

 

...اگه غلط میگم بگو...هم خیالات برت داشته که راستی راستی یه فرقی با بقیه میکنی و

 

به قول ننه بزرگا نشون کرده ای و در عوالم معنوی و یا به قول خودت حیرانی به سر میبری،

 

هم اینکه میخوای شوهر کنی و بچه دار بشی و هوای مادر و پدر و برادرها و دوستان و خلاصه

 

اهل دنیا رو هم داشته باشی....خب من که نمیگم اینا بده...میگم قیمت نفت در بازارهای جهانی و

 

تعداد زندانیان سیاسی و اخبار سینمایی روز خودش ده تا هندونه س..اونور قضیه هم صدتا

 

دیگه... توهم که دوتا دست بیشتر نداری....اینطوری میشه که بالاخره هردوطرف

 

میلنگه....اینطوری میشه که هم اهل دنیا ازت شاکی میشن هم خودت همیشه فکر میکنی واسه

 

خدا کم گذاشتی..برادر من خواهر من رفیق من...عشق من!

 

چجوری بهت بگم که بیخیال ِ این حکمت چپ اندر قیچی ِ کائنات بشی؟...اگرم یه چیزای خارق

 

العاده دیدی نمیگم زیرسبیلی رد کنی..میگم ببین و کیف کن..لازم نیست هوار بزنی...یا پی سوال

 

و جواب و علت و معلول باشی...راحتت کنم...نفس بکش...اصلاً حالا که دنبال یه خط مشی ِ

 

درست درمون میگردی بذار یه چیزی بهت بگم شاید به دردت بخوره...الحمدالله میدونم که به

 

وحدانیت معتقدی و غیر از این نیست...پس مطمئن باش تو با بقیه ما آدمها هیچ فرقی نداری..همه

 

سر و ته.......لا اله الا الله....همه مون اینهمه دور میزنیم که دست آخر یه جا بریم...پس جون

 

هرکی دوست داری دست از این سم کوبیدن بی وقفه ت بردار و محض خاطر حاجیت یه قدم

 

بذار جلو...و البته حواست باشه دیگه به عقب هم برنگردی...غصه ء گذشته رو هم نخور زندگی

 

تکرار لحظه هاست فقط کافیه بری جلو لازم نیست برگردی همه چیز دوباره مهیا

 

میشه....همینطوری برو جلو...آهان......ایول..نفس بکش..آروم باش...سرتو بگیر بالا...ببین

 

چقدر چیزای ناز و خوشگل دور و برت هست...به قول برو بچ حالشو ببر...قربون اون ذوق

 

کردنت.......

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 11:8  توسط کتایون رحیمی | 

  

...........مالیخولیا...

 

انگار همه آدمها یکی هستند. نه اصلاٌ انگار همون یکی هم

 

خود من هستم. فقط در تصوراتم اونارو ساختم که تنها

 

نباشم..من اینجا تنهام یعنی از این موجود به نام

 

انسان فقط یه نمونه ساخته شده و اونم منم...همه چیز

 

ساخته و پرداخته ذهن عجیب منه....وای چه حسی چه

 

عقیده ای!!.. نه جدیده نه غریبه نمیدونم چیه فقط میدونم

 

ممکنه بدبینانه باشه یا شایدم واقعبینانه...انگار قبلا

 

هم گاهی این فکرو کرده بودم...وای چقدر آدمها به هم شبیه ن....وای چه اختناقی

 

داره استفراغم میگیره...پس اگه همه یکی هستیم پس چرا

 

من اینارو نمیشناسم؟ نه پس من اینارو نساختم خودشون

 

پریدن بیرون از ذهنم... اه چه بحث مزخرفی....هزارتا

 

فکر توی دنیا هست که همه شونو قبول دارم هرچند که با

 

هم در تناقضند!! شایدم همه شونو قبول ندارم بلکه به

 

درستی همه شون شک دارم...مثلا اینکه شب

 

سیاهه....تنهایی خوبه...یا عشق خوبه ولی آدمو داغون

 

میکنه..خیانت این وسط چیکاره س...بهش اعتقاد ندارم

 

ولی انگار دارم ولی با چندتا تبصره...ای بابا اینهمه

 

تزلزل توی یه آدم....چه جوری تاحالا سرپا موندم...ولی

 

یه چیزایی هست که باید همیشه تکرارشون کرد...مثلا

 

اینکه همه چیز عااالیه...همه چیز لذتبخشه...زندگی

 

زیباست (عق) من زیبام...سالمم...غنی ام...خوشبختم...شادم..پرنشاطم

 

(عــــــــــــــق)...سرشار از هوش و ذکاوتم...توی

 

کارم موفقم...توی زندگی نمونه م..لبریز از انگیزه و

 

آرامشم..خلاصه کارم درسته...بیست بیستم...عــــــــــق... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:1  توسط کتایون رحیمی |